خاطرمان باشد همدیگر را به یاد بسپاریم تا وقتی روزی در گذر جاده ها از کنار هم رد شدیم بگوییم آن غریبه چقدر آشنا بود...
سلام
روز معلمو ب همه معلمای زحمت کش جامعه (مخصوصا مامان عزیز خودم
) تبریک میگم و ارزو می کنم همشون موفق باشن
معلمی شغل نیست، عشق است،
اگر به عنوان شغل انتخابش کردی رهایش کن و اگر عشق توست،
مبارک باد... (معلم شهید، محمدعلی رجایی)

در مقام معلم ...
معلم عزیز ،استاد بزرگوار،تو را به چه مانند کنم. دل دریاییت لبریز
از آرامش است همچون کوه استوار از حوادث روزگار ایستاده ای
و همچون ابر،باران پر شکوه معرفت بر چمن های دشت دانش
آموختگی فرو می ریزی. خورشید نگاهت گرمابخش وجود
ماوحرارت کلبه ی سرد یأس و ناامیدی و ارمغان شور و شعف
است. غنچه ی تبسمی که از گلستان لبهای تو می روید،
طراوت لحظه های ابهام و زیبا یی بخش خانه ی وجود ماست.
کلام روح بخش و دلنشین تو موسیقی دلنوازی است که بر
گوش جان می نشیند و اهنگ زندگی را به شور در می آورد.
روانی به لطافت گلبرگهای ارغوان داری که از احساس و شور و
شعف لبریز است.
دستهای روشنت سپیدی خود را از گل بوسه های گچ گرفته و
شمع وجودت از نیروی ایمان وانسانیت شعله ور است .
سرخی شفق ،تابش آفتاب ، نغمه ی بلبلان ،صفای بستان ، آبی
دریاها، همه و همه را می توان در تو خلاصه نمود. معنای کلام
امید بخش تو همچون نسیم صبحگاهان نشاط بخش روح خسته
ماست. علم آموزی و صبر ایمان را از پیامبران به ارث برده ای و به
حقیقت وارث زیبایی ها بر گستره ی گیتی هستی. قدوم سبز تو
سبزینه ی کوچه باغ های زندگی و صفا بخش خاطر پر دغدغه
ی ماست. طپش قلب تو آهنگ خوش هستی و جوشش نشاط
در غزل شیوای زندگی است.
تو روشنایی بخش تاریکی جان هستی و ظلمت اندیشه را نور
می بخشی. ‹‹و ما یستوی الاعمی والبصیر .و لا الظلمات ولا
النور››وهرگز کافر تاریک جان کور اندیش با مومن اندیشمند خوش
بینش یکسان نیست وهیچ ظلمت با نور یکسان نخواهد بود.
چگونه سپاس گویم مهربانی ولطف تو راکه سرشار از عشق
ویقین است. چگونه سپاس گویم تأثیر علم آموزی تو را که چراغ
روشن هدایت را بر کلبه ی محقر وجودم فروزان ساخته است.
آری در مقابل این همه عظمت و شکوه تو مرا نه توان سپاس
است ونه کلام وصف. تنها پروانه ی جانم بر گرد شمع وجودت،
عاشقانه چنین می سراید :
معلم کیمیای جسم و جان است
مــعلم رهنمای گمرهان است
شـده حک بر فراز قله ی عشق
معلم وارث پیغــــمبران است

سلامی دوباره...ب همه دوستان و سال نو هم مبارک البته با تاخیر
امیدوارم هممون تو سال جدید موفق باشیم و ب آرزوهامون برسیم...
نمی دونم از مطلبی ک میذارم خوشتون میاد یا نه ... اما خودم دوسش دارم.
از طرف دوست تو،خدا
امروز صبح که از خواب بیدار شدی،نگاهت می کردم و امیدوار بودم که با من حرف بزنی،
حتی چند کلمه؛نظرم را بپرسی یا برای اتفاق خوبی که دیروز در زندگی ات افتاد،از من
تشکر کنی؛اما متوجه شدم که خیلی مشغولی،مشغول انتخاب لباسی که
می خواستی بپوشی.وقتی داشتی این طرف و آن طرف می دویدی تا حاضر شوی،
فکر می کردم چند دقیقه ای وقت داری که بایستی و به من بگویی :«سلام»؛اما تو
خیلی مشغول بودی.
یک بار مجبور شدی منتظر بشوی و برای مدت یک ربع،کاری جز آنکه روی یک صندلی
بنشینی نداشتی.بعد دیدمت که از جا پریدی،خیال کردم می خواهی بامن صحبت کنی؛
اما به طرف تلفن دویدی و در عوض به دوستت تلفن کردی تا از اخرین شایعات باخبر
شوی...تمام روز با صبوری منتظر بودم.با آن همه کارهای مختلففگمان می کنم که اصلا وقت نداشتی با من حرف بزنی.
متوجه شدم وقت ناهار،هی دور و برت را نگاه می کنی،شاید چون خجالت می کشیدی که با من حرف بزنی،سرت را به سوی من خم نکردی.
تو به خانه رفتی و به نظر می رسد هنوز خیلی کارها برای انجام دادن داری...بعد از
انجام دادن چند کار،تلویزیون را روشن کردی.نمی دانم تلویزیون را دوست داری یا نه؟
در آن چیزهای زیادی نشان می دهند و تو هر روز مدت زیادی از روزت را جلوی آن
می گذرانی،در حالی که درباره هیچ چیز فکر نمی کنی و فقط از برنامه هایش لذت
می بری.باز هم صبورانه انتظارت را کشیدم و تو در حالی که تلویزیون را نگاه می کردی،
شام خوردی؛و باز هم با من صحبت نکردی.موقع خواب...فکر می کنم خیلی خسته
بودی.بعد از آنکه به اعضای خانواده ات شب بخیر گفتی،به رختخواب رفتی و فورا به
خواب رفتی.اشکالی ندارد.«احتمالا متوجه نشدی که من همیشه در منارت و برای کمک
به تو اماده ام.من صبورم،بیش از آنچه تو فکرش را می کنی.حتی دلم می خواهد یادت
بدهم که تو،چطور با دیگران صبور باشی.من آنقدر دوستت دارم که هر روز منتظرت
هستم...منتظر یک سر تکان دادن،دعا،فکر و یا گوشه ای از قلبت که متشکر باشد!»
خیلی سخت است که یک مکالمه یک نفره داشته باشی.
خوب،من باز هم منتظرت هستم؛ سراسر پر از عشق تو...به
امید آنکه شاید کمی هم به من وقت بدهی.
از طرف دوست و دوستدار تو،خدا
میگویند زمستان آخرین فصل است، آخرین دورهی سال که
برای آخرین بار، درختها، کوچهها، خیابانها، در و دیوار و
آسمان را رنگ میزند.
روی رنگهای قبلی رنگ خودش را میزند، سبز بهار، قرمز تابستان و
زرد پاییز را نگاهی میکند.لبخندی میزند و بعد لحاف سفیدش را
محکمِ محکم میتکاند و همهجا، همهجای همهجا را سفید
میکند. جوری که اگر یک صبح برفی زمستانی، زمین را نگاه کنی،
چشمهایت را باید تنگ کنی تا بتوانی این همه درخشش، این همه
سفیدی را تحمل کنی.
و سالهای ما، مثل همین امسال، با همین سفیدی تمام
میشود. گاهی فکر میکنم این پایان، این پایانِ سال، چه خوب
که سفید است. برای بعضیها، فکر کنم بیشتر برای آنهایی که تو را
نمیشناسند، هیچ پایانی سفید نیست. شاید تنها پایان سفیدی که
میشناسند، همین پایان سفید سالهای زندگیشان باشد برای
آنها. برای آنها که از تو خبر ندارند، پایان سیاه است. وقتی که
همهچیز تمام میشود، دنیا روی سرشان آوار میشود و
هیچچیز، هیچچیز نمیتواند نجاتشان دهد. آنها به پایان که فکر
میکنند، توی دلشان هم سفید نمیشود. توی دلشان سیاه میشود،
یکجور خطخطیهای سیاه توی دلشان پیدا میشود وقتی به پایان
فکر میکنند، از پایان یاد خداحافظی میافتند، یاد رفتن، یاد تمام
شدن.
آنها، به گمانم حتی بزرگترها را نمیبینند، نمیبینند که هر
کس، هر چهقدر به پایان نزدیکتر میشود، سفیدتر میشود.
هرچه سیاهی است دور میاندازد و درخشش پیدا میکند.
تار تارِ موهایش چنان رنگ سفید درخشانی به خودشان میگیرند که
فکر میکنی، اگر دست به آنها بزنی آب میشوند.
نمیبینند که هرچهقدر سفیدتر باشی، احترامت بیشتر است،
بیشتر سراغت را میگیرند، بیشتر به حرفهایت گوش
میدهند و کولهی زندگی از تجربههای خوب و بد، از روزهای
شیرین و تلخ، انباشتهتر است.
اما من که تو را میشناسم، من که بهار را هربار دیدهام، دیدهام چهطور
دوباره، با یک سال نو، لحاف سفید و درخشان برف زمستانی،
سوراخسوراخ میشود، دانهدانه جوانه و سبزه، از بین سوراخها و
روزنهها، خودشان را بیرون میکشند، دوباره کوهها و خورشید با هم
دوست میشوند و دامنهی کوه را هزارهزار گل سرخ و رز و لاله
میپوشاند و دوباره زمین جوان و سرسبز رو به آسمان لبخند میزند.

من که میدانم بهار را هم تو آوردهای، من که میدانم رنگهای
هر فصل برایم نشانههایی هستند که تو برایم گذاشتهای.
خواستهای چیزی بگویی. خواستهای حرفی بزنی. خواستهای با این
رنگها، با این فصلها، با این رفتنها و آمدنها، چیزی را برایم زنده
کنی.
خواستهای جلو اشتباهی را بگیری، نگذاری دلم از پایان چروک
بخورد، از پایان بترسم، آن را سیاه ببینم، و فکر کنم پایان را ندیدن
بهتر است و آنوقت هرکار که میتوانم بکنم تا هیچچیز تمام
نشود، از تمام شدن چیزها دلم بگیرد...
تازه اینکه فصلهایت است، خودت هم برایم از پایان حرف زدهای، برایم
تعریف کردهای که پایان همهی ما، برگشتن به خودت است.
گفتهای که وقتی دوباره چشمهایمان را باز میکنیم، باغ تو را
میبینیم، نگاه تو را میبینیم. گفتهای که اگر تو را خوب شناخته
باشیم و حرفهایت را گوش داده باشیم و آنطوری که تو دوست
داری زندگی کرده باشیم، خودت، خودِ خودت به ما خوشآمد
میگویی.
میگویی که بیاییم. دعوتمان میکنی که به سمت تو برگردیم. صدایت
را خواهیم شنید که میگویی: بیا! به سمت خدایت برگرد، که من از تو
راضیام و تو هم از من راضی هستی.
من؟ من و ما مگر میتوانیم راضی نباشیم، وقتی روزهایمان را با
رنگ سبز آغاز میکنیم و با رنگ سفید، به پایان میبریم. وقتی
آغازمان بارانی است و پایانمان برفی.
وقتی که میتوانیم روزهای آخر سال را هم مثل روزهای آغاز آن، روی
زمینی که تو برایمان فراهم کردهای بدویم و مشت مشت برفها را در
دستانمان بگیریم و سرمای دلچسب و خیس آن را با تکتک سلولهای
پوستمان جذب کنیم؟ وقتی که تو را میشناسیم، چهطور ناراضی
باشیم؟
کاش تو هم از ما راضی باشی، کاش هر وقت هرکدام ازما به
پایان رسیدیم، صدای دعوتت را بشنویم که به گوشمان میرسد:
«برگرد به سمت خدایت»، کاش پایان ما هم برایت برفی، سفید
و با نشاط باشد.
کاش وقتی به پایان میرسیم، به اندازهی یک صبح زمستانی، با
خودمان پاکی، درخشش و صفا داشته باشیم.
در این روزهای زمستانی آخر سال، دوست دارم دستهایم را رو
به آسمان بگیرم و اینطوری با تو حرف بزنم... میدانم که
حرفهایم را میشنوی!
سلام
بالاخره این امتحانا تموم شد...آخیش
راحت شدیما!
فقط فکر کنین که روز تولدتون باید برین 2،3 ساعت کلاس ریاضی + کلاس زبان + کل
روزم ریاضی یاد بگیرین...
اصلا منصفانه نیس
خلاصه ...هر جوری بود گذشت...
راستی من سر امتحان اجتماعی یه شجاعت جانانه از خودم
نشون دادم!!!
... یه کم قبل از این که پاشم ورقه مو بدم،یه سوسکه گنده
اومد رو میز من
می خواستم همون لحظه بگم : جییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییغغغغغغغغغ!
اونم از نوع بنفشش!!!
ولی گفتم ا! زشته جلو بچه های کلاسای دیگه!
کلا سوسک ها علاقه زیادی به من دارن (به دلیلی نامعلوم)
سر کلاس زیست میان رو کتابم!
سر زنگ مطالعات اجتماعی میان رو کفشم!!!
و ... بگذره ...
یه شجاعت از خودم نشون دادم


با نوک خودکارم یواشکی طوری که آقا / خانوم سوسکه متوجه نشه سریع پرتش کردم
اون طرف!!!
و بعدشم فوری ورقه رو دادمو عین جت به حیاط مدرسه
پناه بردم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!




آخه نه که من از سوسک می ترسم،معلومه که همچی حرکتی نشون دهنده دلیری
این جانبه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
بی خیال...حالا به افتخار تموم شدن امتحانا





واقعا راحت شدیمم
پ.ن1:عارفه جونم منتظرما...
پ.ن2:لطفا نظر بذارین
پ.ن3:اینجا داره برفو طوفان میاد انقد ناز شده!
فعلا خدانگهدار...
..لذت داشتن یه دوست خوب تو این دنیا مثل نوشیدن یه فنجون
قهوه گرم تو سرمای زمستونه.درسته که هوا رو گرم نمی کنه
ولی آدمو دلگرم می کنه...
ای آسمان...!
منزل از یاد رفته ام.
ببار امشب ببار
شاید اشک تو مرا غسل دهد و پاک سازد
شاید بارانت نقطه چینی شود تا به او برسم
تعریف زندگی عوض شده است
تا گریه نکنم نوازشم نمی کنند
تا قصد رفتن نداشته باشم نمیگویند بمان
تا کودک هستم باید همه را دوست بدارم
وقتی بزرگ شدم دوست داشتن را برایم جرم می کنند
تا نروم قدرم را نمی دانند و تا نمیرم نمی بخشنم
ای آسمان ببار
تا هرکس به اندازه ی پیاله اش پاک شود
ای چتر فروش چترهایت مال خودت
امشب می خواهم خیس شوم
پاک شوم تا شاید محو شوم
واز پلکان آبی به سوی او بروم
پروردگارا عاشقت هستم مرا دوست بدار...

سلام...
امروز با یه آپ از خانم عرفان نظر آهاری اومدم...
نظر بذارید دیگه
آمار وبم از خونه خدا پاک تره ...اه اه
خوب بریم سراغ متن...راستی امیدوارم امتحانا رو تا الان خوب داده باشین
زیر گنبد کبود
جز من و خدا
کسی نبود
روزگار روبه راه بود
هیچ چیز
نه سفید و نه سیاه بود
با وجود این
مثل اینکه چیزی اشتباه بود
زیر گنبد کبود
بازی خدا
نیمه کاره مانده بود
واژه ای نبود و هیچ کس
شعری از خدا نخوانده بود
تا که او مرا برای بازی خودش
انتخاب کرد
توی گوش من یواش گفت
تو دعای کوچک منی
بعد هم مرا مستجاب کرد
پرده ها کنار رفت
خود به خود
با شروع بازی خدا
عشق افتتاح شد
سالهاست
اسم بازی من و خدا
زندگی ست
هیچ چیز مثل بازی قشنگ ما
عجیب نیست
بازی ای که ساده است و سخت
مثل بازی بهار با درخت
با خدا طرف شدن
کار مشکلی ست
زندگی
بازی خدا و یک عروسک گلی ست...
عرفان نظر آهاری
- دوشنبه امتحان مطالعات اجتماعی دارم وای واسم دعا کنین خوب بدم آخه مطالعاتم ضعیفه
(جالب اینجاس که مامان گرامی بنده همین درسو تدریس می کنه!!!)
- دوستان من دنبال یه وبسایت می گردم مربوط به برنامه رادیو7 یا عواملش یا مثلا سایت طرفدارا و یه چی تو همین مایه ها
اگه کسی دید حتما بهم خبر بده ...ممنون
- باخت پرسپولیس با تاخیر ، تسلیت فراوان
سلامممممممممممممممممممم
خوش می گذره؟؟؟
خیلی مسخره اس که سوم دی بیام به مناسبت شب یلدا آپ کنم،نه؟؟؟
ببخشید آخه پرشین بلاگ باز نمی شد منم نمی تونستم بیام
نمی دونم باید خوشحال باشم یا ناراحت
آخه از فردا امتحانای ترم اول شروع می شه و متاسفانه اولی شیمیه
درسی که حالم ازش بهم می خوره
بگذریم...یلداتون با تاخیر مبارککککککککککککککککککک
این پستم یکمی طولانیه...
امیدوارم خوشتون بیاد...نظر بدینا
یلدا نام فرشته ای است، بالا بلند، با تن پوشی از شب و دامنی از ستاره؛
یلدا نرم نرمک با مهر آمده بود؛
با اولین شب پاییز آمده بود؛
و هر شب ردای سیاهش را قدری بیشتر بر سر آسمان می کشید.
تا آدمها زیر گنبد کبود آرامتر بخوابند.
یلدا هر شب بر بام آسمان و در حیاط خلوت خدا راه می رفت.
و لا به لای خواب های زمین لالایی اش را زمزمه می کرد،
گیسوانش در باد می وزید و شب به بوی او آغشته می شد.
یلدا شبی از خدا پاره ای آتش قرض گرفت؛
آتش که می دانی، همان عشق است؛
یلدا آتش را در دلش پنهان کرد تا شیطان آن را ندزدد؛
آتش در وجود یلدا بارور شد،
فرشته ها به هم گفتند:
یلدا آبستن است. آبستن خورشید.
و هر شب قطره قطره خونش را به خورشید می بخشد.
و شبی که آخرین قطره را ببخشد، دیگر زنده نخواهد ماند.
فرشته ها گفتند:
فردا که خورشید به دنیا بیاید،یلدا خواهد مرد.
یلدا آفرینش را تکرار می کند...
راستی!فردا که خورشید را دیدی،به یاد بیاور که او دختر یلداست.
و یلدا نام همان فرشته ای است که روزی از خدا پاره ای آتش قرض گرفت.

|
خورشید آخرین غروب خزان پشت کوه رفت. امشب شب تولد نوروز دیگریست. فرشی ز برف بر سر راهش گشوده اند. چون نوعروس کرده به بر جامه سپید. تق تق ...... صدای کیست؟ این وقت شب چه کسی کوبه می زند؟ بگشای در، یلداست آمده؛ آورده با خودش آجیل و هندوانه و ظرفی پر از انار انجیر و توت خشک در دست دیگرش، مهر و صفا و عشق و محبت؛ گل امید؛ در گوشه اتاق کرسی است برقرار؛ جمعند دور آن؛ از کوچک و بزرگ؛ دیوان خواجه حافظ و مادر بزرگ و فال. پس شام چله کو؟ یک قرص نان سنگک و یک کاسه آش داغ، فصل خزان سفرت بی خطر، برو... ای اولین سفیر فصل زمستان! خوش آمدی... «جاوید» باد سنت نیکوی این دیار... نوروز بی بهار... یلدای بی قرار... |
|
|
1- سحر جون چرا افسرده؟؟؟شاد باش دوست عزیز
2- من مطمئن نیستم که موقع امتحانا بیام یا نه...ولی شاید روز تولدم اومدم...
به هر حال امیدوارم همیشه شاد باشید...
دو دیده اشک، باران است ، محرم / ز سوگ ، جمله یاران است ، محرم
جهان می بارد ، اشک ، داغ یاران / ز ظلم ، نابکاران است ، محرم
| قالب جدید وبلاگ پيچك دات نت |






















